روزبه کردونی در یادداشتی نوشت: در حالیکه جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران وارد دومین ماه شده است، نشانهای معنادار در غرب ظاهر شده است: در آمریکا، خیابان فعال شده؛ در اروپا، سیاست در حال بازتنظیم است. این همزمانی تصادفی نیست. آنچه در حال شکلگیری است، فرسایش مشروعیت جنگ است.
روزبه کردونی در یادداشتی نوشت: در حالیکه جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران وارد دومین ماه شده است، نشانهای معنادار در غرب ظاهر شده است: در آمریکا ، خیابان فعال شده؛ در اروپا ، سیاست در حال بازتنظیم است.
این همزمانی تصادفی نیست. آنچه در حال شکلگیری است، فرسایش مشروعیت جنگ است. در آمریکا، موج اعتراضات—بهویژه در قالب جنبشهایی مانند «No Kings»—جنگ را در دل یک نارضایتی بزرگتر قرار داده است. این جنبش فقط علیه جنگ نیست؛ علیه تمرکز قدرت، علیه تصمیمگیریهای بیمهار، و علیه ایده «رئیسجمهوری که میتواند کشور را به جنگ ببرد» است. در این چارچوب، جنگ علیه ایران به یک نماد تبدیل شده: نماد بازگشت همان الگوی شکستخورده «جنگهای بیپایان ». اینجا پرسش فقط جنگ نیست؛ پرسش این است که چه کسی حق دارد جنگ را آغاز کند؟ در اروپا، اما سیاست در حال تغییر است. دولتها صریحتر موضع میگیرند، فاصلهگذاری با جنگ افزایش یافته، و جنگ بیش از آنکه یک انتخاب باشد، بهعنوان یک تحمیل پرهزینه و ناخواسته بازخوانی میشود. پرسش محوری در این سوی آتلانتیک متفاوت است: چرا باید هزینه جنگی را داد که دیگران آغاز کردهاند؟ این دو مسیر متفاوت، یک نتیجه مشترک دارند: کاهش تحمل جنگ. آنچه این روند را تقویت میکند، صرفاً اعتراض نیست، بلکه یک زنجیره علّی مشخص است: جنگی که افق پایان ندارد و هزینههایش افزایش مییابد، نارضایتی اجتماعی را فعال میکند؛ رسانهها آن را به بحران قدرت و تصمیمگیری تبدیل میکنند؛ شکاف در میان نخبگان شکل میگیرد؛ و در نهایت، فشار بر نهادهای سیاسی افزایش مییابد. حاصل این فرآیند، فرسایش تدریجی مشروعیت جنگ است. اما چرا اکنون؟ پاسخ در خود این جنگ است: پایداری ایران و تحمیل هزینه از مسیر جنگ نامتقارن ، پنج چالش را بهطور همزمان آشکار کرده—بیهدفی راهبردی ، فساد و اختلال در تصمیمسازی سیاست خارجی، نقض حقوق بینالملل، هزینههای فزاینده، و فرسایش مشروعیت. همین همزمانی، جنگ را از یک مسئله ژئوپلیتیک به یک تجربه روزمره و ملموس در غرب تبدیل کرده است. در کوتاهمدت، این وضعیت به افزایش هزینه سیاسی جنگ منجر میشود؛ در میانمدت، شکاف در نخبگان را تعمیق میکند؛ و در بلندمدت، میتواند به بازنگری در نحوه استفاده از جنگ بهعنوان ابزار سیاست بینجامد. با این حال، این اقلیم ضدجنگ با یک واقعیت سخت نیز مواجه است: ائتلافی از بازیگران در ایالات متحده—بهویژه جریان همسو با ترامپ —در پیوند با دولت نتانیاهو و همراهی بخشهایی از ذی نفوذان سیاسی و امنیتی، همچنان از ظرفیت نهادی و اراده راهبردی برای تداوم جنگ برخوردارند و هزینههای کوتاهمدت را در چارچوب ملاحظات اقتصادی–امنیتی–ژئوپلیتیک قابلتحمل میدانند. در چنین وضعیتی، آنچه در حال شکلگیری است نه یک گسست ناگهانی، بلکه یک تقابل تدریجی میان دو اقلیم سیاسی است: از یکسو، اقلیم ضدجنگ که در حال گسترش است؛ و از سوی دیگر، اقلیم طرفدار تداوم جنگ که همچنان در ساختار قدرت ریشه دارد. حاصل این تقابل، فرسایش پیوسته توان و مشروعیت جنگ در سطوح اجتماعی، اقتصادی و سیاسی است— با این حال، باید دقت کرد اعتراض خیابانی الزاماً به تغییر فوری سیاست منجر نمیشود و جنبشهای موجود نیز صرفاً ضدجنگ نیستند. اما یک تغییر کلیدی رخ داده است: جنگ دیگر، کمهزینه یا بدون چالش تلقی نمیشود. در واقع، این جنگ از این پس بیش از آنکه یک فرصت راهبردی باشد، بهتدریج در حال تبدیل شدن به یک خطای محاسباتی پرهزینه است. جمع بندی آنکه، این جنگ که قرار بود برای آغازگرانش یک دارایی سیاسی و یک میراث پرافتخار باشد، اکنون به بدهیای در حال انباشت و خطایی که باید اصلاح شود تبدیل شده—بدهی و خطایی که میتواند نهفقط سیاست، بلکه محاسبات آینده قدرت را نیز بازتعریف کند.اردوغان: اسراییل مسئولیت اصلی «جنگ غیرقانونی» علیه ایران را بر عهده داردترامپ: جنگ علیه ایران به زودی به پایان خواهد رسید
اروپا حمله آمریکا به ایران حمله اسرائیل به ایران
